خیلی خوابهای بی ربطی بود اصلا هیچ ربطی به هیچیم نداشت.
اما حالا چند ماهیه که خوابهایی می بینم که شاید هم بی ربط نباشه. شاید از همون موقع داشتم خواب حالا رو میدیدم اما حالیم نبوده الان دیگه این کابوسها به شرایطم می خوره. عینی تر شده زیاد هم پرت و پلا نیست.
اکثرا دم صبح میان و وقتی بیدار می شم گیجم. چند دقیقه تو رختخواب می شینم و سرم رو تو دستام میگیرم دوست دارم گریه کنم .... بلند .... اما باید زود پاشم برم. از در که میرم بیرون هوای تازه اول صبح و شلاق سرما و سوزش رگه های سکر آور خواب رو از زیر پوستم و عمق ذهنم بیرون می کنه.
تو روز هم هر وقت یادشون می افتم سست میشم. شبها که میخوام بخوابم دیگه همیشه منتظرم. منتظر یک کابوس بد منتظر کسی که تو موقعیتی گیر کرده که هر چی زور میزنه یک جوری خودش رو رها کنه نمیتونه. وقتی از یک بلندی می افتی پایین و بین آسمون و زمین هستی چی کار میتونی بکنی؟

