بچه بودم هميشه فكر مي كردم دعوا بده. هميشه سعي مي كردم از دعوا دوري كنم و با همه از در صلح و سازش در بيام.
بزرگتر كه شدم هميشه فكر مي كردم چرا مردم يك جوري با هم رفتار مي كنند كه دشمني ايجاد ميشه. چرا همه با هم دورو هستند. جلوي هم يك جورن پشت سر يك جور. با خودم ميگفتم وقتي بزرگ شدم من اينطوري نميشم و زندگي خودم را خوب خوب مي سازم.
بعدهاش فهميدم كه اينها قوانين زندگي بزرگسالانه. ناراحتيهاي بيخود بهانه گيريهاي بچه گانه اما بدون معصوميت كودكي. اگه كسي اينطوري نباشه فكر مي كنند ديوونس كه هر چي تو دلش باشه رو به هر كي كه بخواد ميگه.
دنياي ما شده دنياي دروغگويي و دررويي و ريا و غرور و خود بزرگ بيني و شكستن دلهاي كه بعدش به خاطر اونها اشكت دربياد. چرا ما آدمها اينجوري هستيم؟ كار رو به جايي مي رسونيم كه مجبور بشيم دل هم رو بشكنيم.
دلم گرفته دلم عجييييييييييييييييييييييب گرفته...
+ نوشته شده توسط صوفی فراز در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت
20:38 |

