تبليغاتX
صوفیانه

خدایا این میکروفون رو از خیابانی بگیر تا اینقدر رو اعصاب ملت راه اونم تو این بازی حساس راه نره.

خدایا یک کاری بکن این مأمور تشرف به اسلام بازیکنان و مربیان خارجی فوتبال انقدر اطلاعات غلط رو به خورد ملت عصبی نده. خدایا زیدان مسلمان بود بعد معلوم شد نیست بعد کاکا مسلمان شد و معلوم شد نیست و تو بازی با امارات برونو متسو مربی امارات هم مسلمان شد آن هم زمانی که در تیم سنگال مربیگری میکرد به اسلام گروید.

خدایا اسلام چه ربطی به فوتبال داره. خدایا خیابانی چرا اینقدر دوست داره همه مسلمان باشند او یک مبلغ مذهبیه یا گزارشگر فوتبال.

تیر یکی به آخر رو دقیقه 91 زد:" خوب هنوز هم وقت باقیه بسیاری از گلهای فوتبال در همین دقایق به ثمر می رسه تا اینها رو گفت داور سوت پایان رو زد."

تیر آخر رو هم بعد از سوت پایان زد: "با این تساوی از عشق و علاقه من یکی به تیم ملی که کم نشد."

خدایا این کیه؟ چرا اینقدر شر و ور میگه؟

خدایا یک کاری کن این بره پشت صحنه یک کاری بکن نویسنده شه نه فیلمبردار شه نه عکاس شه چه میدونم فقط گزارشگر نشه.

خدایا.........

 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 21:22 |

سعدي قرنها پيش تلنگر جالبي را به همه حاكمان زده است كه امروز با خواندن آن انسان بيش از پيش به راز جاودانگي سخنان ناب اين بزرگان پي مي برد. شايد مهمترين نماد ارتباط حاكمان با مردم را بتوان لشكريان و داروغه ها و گزمگان دانست:

 

يكي از ملوك عجم را حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز كرده تا بجايي كه خلق از مكاره فعلش بجان برفتند و از كربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت كم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.

 

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد * گو در ايام سلامت بجوانمردي كوش

بنده حلقه بگوش ار ننوازي برود * لطف كن، لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش

 

طرح امنيت اجتماعي

 

باري به مجلس او در، كتاب شاهنامه همي خواندند، در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون. وزير، ملك را پرسيد:"هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت چگونه بر او مملكت مقرر شد؟"

گفت:" آنچنان كه شنيدي، خلقي به او به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت." گفت :"اي ملك چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهي است تو مر خلق را پريشان براي چه مي كني مگر سر پادشاهي نداري؟"

 

طرح امنيت اجتماعي

همان به كه لشكر به جان پروري * كه سلطان به لشكر كند سروري

 

ملك گفت موجب گرد آمدن سپاه رعيت چه باشد؟ گفت پادشاه را كرم بايد تا گرد او آيند و رحمت، تا در پناه دولتش ايمن بنشيند و تو را اين هر دو نيست.

 

نكند جور پيشه سلطاني * كه نيايد ز گرگ چوپاني

پادشاهي كه طرح ظلم افكند * پاي ديوار ملك خويش بركند

 

ملك را پند وزير ناصح موافق طبع مخالف نيامد، روي از اين سخن در هم كشيد و به زندانش فرستاد. بسي بر نيامد كه بني عم سلطان به منازعت خاستند و ملك پدر همي خواستند. قومي كه از دست تطاول او به جان آمده بودند و پريشان شده بر ايشان گرد آمده و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين به در رفت و بر آن مقرر شد.

 

پادشاهي كو روا دارد ستم بر زير دست * دوستدارش روز سختي دشمن زور آورست

با رعيت صلح كن وز جنگ خشم ايمن نشين * زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

 طرح امنيت اجتماعي

 

 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 13:33 |

در خبرها آمده بود  که قرار است روز دیدار شمس و مولانا ثبت جهانی شود. بد ندیدم مرور دیگری بر این دیدار بزرگ داشته باشم. مطالب عنوان شده برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" نوشته مرحوم "عبدالحسین زرین کوب" البته با کمی اجمال است:

«اما آن روز مولانا که با آن همه خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت عابری ناشناس ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت در چشمهای او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرآت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سئوالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی مطرح کرد:

- صراف عالم معنی محمد (ص) برتر بود یا بازیزید بسطام؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق میدید با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

محمد سر حلقه انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

درویش بانگ برداشت: پس چرا آن یک "سبحانک ما عرفناک" گفت و این یک "سبحانی ما اعظم شأنی"؟

سئوال در ملأ عام و در میان اهل بازار مطرح شده بود. طالبان علم کم سن و سال و بی تجربه و احیاناْ متعصبی هم که در رکاب مولانا از مدرسه با او همراه شده بودند که با این گونه اقوال آشنایی نداشتند.

مولانا پاسخ داد: بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.

 فضای بوجود آمده برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود.در نگاهی سریع که بین مولانا و شمس رد و بدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاهها اعماق دل ایشان را کاویده بود و به زبان دلها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود.

مولانا از این سئوال مست شد و شمس هم چنانکه خود او بعدها نقل می کرد از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سئوال و جوابی ساده و تأثیری عمیق. درویش که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می کرد پیروز شده بود.

جلال الدین جوان در زیر نگاه غریبه مثل کبوتری که سنگینی سایه شاهین را بر بالها ضعیف خود احساس می کند خویش را در مقابل شمس الدین سالخورده وحشت زده و بی دست و پا یافت. مولانا برای این سئوال سمج جواب دیگر هم داشت که اظهار آن در پیش همراهان ممکن نبود. از این رو بعد از جوابی که داد چشمهایش ر اپایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشمهایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیس حاضران فاش نیامد در نگاه خود به بیان نیارد.

سئوالی که شریعت را در برابر طریقت بگذارد. جواب او اگر چه باعث سکوت سائل شد اما تردیدی را که در دل او خانه کرده بود را بر طرف نمی کرد...

در این تلالو روحانی پیرمرد غریبه در خاطر وی به یک تجلی الاهی تبدیل شد. به شبح نورانی یک موجود ایزدی مبدل شد که از فاصله ای دور و آکنده از ورطه های هول و خطر او را پله پله تا ملاقات خدا می برد.

چه قدر دیر چشمهایش باز شده بود و چه قدر دیر به کشف این حقیقت ساده نایل آمده بود. پی این علم مرده ریگ که سئوال یک درویش تاجر نما در یک لحظه تمام آن را بی بنیاد بر باد رفته و خالی از ارزش نشان می داد از چه حاصل داشت؟ ...»

ملاقات جادوگونه شمس و مولانا آنقدر بزرگ بود که باعث شد بعدها روایاتی کرامت گونه که بیشتر زاییده تخیل بعضی مریدان بود منتشر شود از جمله اینکه:

« شمس در روز ملاقات مولانا به مجلس درس وارد شد. کتابها را نشان داد و از مولانا پرسید که این چیست؟ مولانا که صلابت و وقار فقیهانه را در سکوت و نگاه خود حفظ کرده بود با غرور عالمانه جوابش داد این چیزی است که تو ندانی. در این اثنا آتش در کتابها افتاد و در مقابل حیرت و سئوال مولانا که از غریبه پرسید این چه ماجراست؟ مرد برای آنکه غرور فقیه را بشکند هم به شیوه خود به او جواب داد: این را تو ندانی. و چون مجلس را ترک کرد مولانا برخاست و در پی او روان شد و ترک همه چیز گفت.

قصه دیگر:« چون شمس به مجلس مولانا وارد شد او را در کنار حوضی نشسته یافت. وقتی درباره کتابهایی چند که پیرامون او بود از وی سئوال کرد مولانا پاسخ داد که اینها علم قال است تو را با آنها چه کار؟ شمس آن کتابها را برداشت و یک به یک به آب انداخت. لحظه ای بعد در مقابل اعتراض و پرخاش مولانا آنها را همچنان یک به یک از آب برآورد. کتابها تر نبود. چون مولانا با حیرت از وی پرسید این چه سر است؟ پاسخ داد ذوق و حال است تو را از آن چه خبر؟.»

...


مولانا خود دیدارش با شمس را به بهترین صورت توضیح می دهد:

 

 

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم *دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم


ديده سير است مرا جان دلير است مرا *زَهره شير است مرا زُهره تابنده شدم


گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي*رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت كه سرمست نه اي رو كه از اين دست نه اي*رفتم و سرمست شدم و ز طرب آكنده شدم


گفت كه تو كشته نه اي در طرب آغشته نه اي*پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم


گفت كه تو زيرككي مست خيالي و شكي*گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم


گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي*شمع نيم جمع نيم دود پراكنده شدم


گفت كه شيخي و سري پيش رو و راهبري*شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم


گفت كه با بال و پري من پر وبالت ندهم*در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم

...

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 18:35 |