تبليغاتX
صوفیانه
 

یک تضاد زیبا؛ ظرافت در برابر خشونت:

 

 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 16:37 |

تا کنون به دنیای پشت چراغ قرمزها فکر کرده اید؟

 

گران ها و ارزان ها در کنار هم که نمادی از تضاد طبقاتی در ایران هستند اما این تضاد زمانی پررنگ تر می شود که به قشری پنهان که پشت چراغ قرمز زندگی می کنند توجه کنیم تا این بار تضاد بین همه آن ماشینها و این توده از مردم باشد.

 

مردمی که هر روز پشت چراغ قرمر هستند تا به ما خیلی چیزها را ثابت کنند. اینکه هنوز هم غیرت و شرف هست هنوز هم نیرو هست عشق هست امید هست. اما خود در زندگیشان پشت چراغ قرمز بزرک و شاید چراغ قرمزهای زیادی باشند.

 

گاه و بیگاه جلو می آیند تا با دستمالهایشان زنگار دلهای ما را پاک کنند تا ببینیم که آنها هم انسان هستند آنها هم نان می خواهند آنها هم چشم انتظارانی در خانه دارند اما ما با تحکم و غرور میگوئیم: «نکن بدتر شیشه رو کثیف میکنی... نکن» و آخرین فرصت را هم برای رهایی از دست می دهیم.

 

گاهی برایمان اسفند دود می کنند. دستهایی که باید با قلم و کتابهای دبستانی سروکار داشته باشد زغالی رنگ شده تا برای ما اسفند دود کند. پشت شیشه می آید و نگاهی می کند راننده گوشه چشمی به او انداخته سرش را بر می گرداند تا با همسر زیبایش حرف بزند. کودک اسپند دود کن نگاهی به عقب ماشین می کند و همنوع هم سن و سالش را می بیند که پشت ماشین با گونه هایی قرمز در حال خوردن ساندویچ است و او را نگاه می کند. کودک کاکل زری نمیداند کار یعنی چه؟رنج یعنی چه؟ صدای زن زیبا اسپندی را به خود می آورد : «خوردی عزیزم؟» و کودک می فهمد غروب نزدیک شده باید کار را سریعا ادامه دهد.

تهران-فلکه صادقیه

 

بار دیگر می خواهند ما را یاری دهند تا پاک شویم. تا بوی بد دهانهای ما که از دروغ و دورویی و ریا ساطع می شود را از بین ببرند: «آدامس، آداااااااامس... 2 تا صد». کله ای بالا می رود صدایی شنیده نمی شود. «3 تا صد». تکرار.«4 تا صد»دیگر کله هم بالا نمی رود. و کودک نا امیدانه به سراغ کله ای دیگر می رود.

 

این بار کودک نیست جوانی است یا زنی که می خواهد به ما بفهماند ما هم مثل گلها روزی پژمرده می شویم ولی هیچگاه عبرت نمی گیریم.

 

هیچگاه نمیفهمیم که ما هیچی نیستیم. هییییییییییییییییییچی. بدون وجودش وجودی نداریم و بدون نورش سجودی. راه کمال را چه زیبا به ما نموده ولی نمیبینیم. بارها مار را بر سر ۲ راهی نجات از مادیات، نجات از دنیا، نجات از فنا قرار می دهد تا ما باز هم راه خاکی را برگزینیم. و فکر نکنیم که من از چه کسی برترم؟ من هم انسانم، خاکم نه ماشین نه لباس نه پول نه تحصیلات و نه زیبایی. و باز هم با استدلالاتی مانند معتاد بودن و ...خودم را گول می زنم. خداوند به او جان داده روح داده پس من کیستم تا کمک به او را دریغ کنم.

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 14:52 |

«آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام.»

 

از طرف بهترین دوست شما: «خدا».

 

 

سوره بقره آیه 125.

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 12:18 |

او هم جنگ کرد، جان گرفت و کودکان بسیاری را یتیم کرد. درست مثل بوش. کودکان عراقی بسیاری یتیم شدند در حالیکه پدران و مادرانشان در برابر چشمانشان کشته شد و فقط به زبان آسان است.

یتیمخانه ای در عراق. عکس از واشنگتن پست.

زنان زیادی بدون سرپرست آواره شدند در کشورهای اطراف پناهنده شده تا برای تامین هزینه های زندگی خود و فرزندانشان تن خود را وسیله قرار دهند و در طرف مقابل هم جوانان زیادی  از دست رفتند تا پیرزنی اینگونه بلر را بدرقه کند. مردی که خاطرات یک عمر تلاش مادرانه اش را بر باد داده بود.

مراسم خداحافظی بلر دفتر نخست وزیری بریتانیا. عکس از Daily telegraph

 

و باز هم در راهند. سیاستمداران چه کار می کنند؟ هر چقدر فکر می کنم نمی توانم معنایی برای جنگ بیایم. چرا باید انسانیت و عشق فدای زیاده خواهیهای سیاستمدارانی شود که بویی از عشق نبرده اند. و همه این فجایع تنها به خاطر یک مشت دلار؟

جنگ افروز و جنگ زده هر دو قربانی هستند و ای کاش جنگ افروزان نیز روزی می دانستند که چگونه قربانی می شوند. همانطور که «کریس دی برگ» در ترانه «خط مرزی» خود می گوید: «نمی دانم که انسان چگونه می تواند خردمندی را در جنگ ببیند.»

شاید چون من جنگ را از نزدیک دیده ام و اصلا زیر باران بمب و هواپیماهای صدام زندگی کرده و بزرگ شده ام این احساس کراهت را نسبت به جنگ دارم اما اگر کمی دقت کنیم این ۲ عکس حرفهای زیادی را برای گفتن دارند.

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 10:39 |

شهردار واقعی را امروز صبح دیدم. کارگر زحمت کش شهرداری که در یکی از ورودیهای فاضلاب تا کمر در لجن رفته بود تا بدون هیچ ادعایی به مردمش خدمت کند. انگار که بوی بد فاضلاب را که من از 20 متری حس کردم حس نمی کرد. هیچ کس را نمی دید و خالصانه به فکر سفره عارفانه شب در کنار خانواده اش بیل می زد و آشغال و کثافت ورودی فاضلاب را بیرون می ریخت. بوی عشق بوی فاضلاب را از بین برده بود. آری من شهردار واقعی زندگی را دیدم که چه مظلومانه فقط کار می کرد. او حتی من را هم که چند ثانیه از چند متریش نگاهش می کردم را ندید. ولی من مردمی را دیدم که من و او را با تعجب نگاه می کردند. او هیچ کس را ندید. 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:50 |

چندی است که شهرداری تهران احتمالا با هدف ترویج کتابخوانی اقدام به قرار دادن محلهایی در اتوبوسهای شهری کرده که چند کتاب کوچک برای مطالعه در سفرهای شهری در آنها قرار داده شده است. در دل به این کار آفرین گفتم اما...

 

بگذریم از اینکه این جعبه های کوچک اکثرا خالی است و کتابی در آن دیده نمی شود گاهی نیز کتابها دیده می شود اما هدف ترویج کتابخوانی را به شدت زیر سئوال می برد.

و در گوشه و کنار آثار این کار فرهنگی را دیدم. در کنار سینماها فیلمهایی که روی پرده هستند را می فروشند وماشینها هر جا عشقشان بکشد ترمز می زنند و عده ای هم پشت سر ترمز فحشهایی را نثار می کنند.و مردمی که در صف همان اتوبوسها سعی می کنند که به هر قیمتی زودتر از بقیه سوار شده و روی صندلی بنشینند و مردمی که به راحتی قوانین شهری را زیر پا می گذارند.

 

و من به یاد تیتر کتابهای داخل اتوبوس افتادم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 16:19 |

باران...؛

صورت...؛

عشق...؛

قطره...؛

هوا...؛

آدم...؛

پاک...؛

لطیف...؛

سپاس...؛

آمد...؛

دیروز باران آمد؛ عشق بارید.

و من زیر باران دیدم آدمهایی را که خیس شدن را فراموش کرده اند.

پدری که خبر بیماری سخت پسرش، امید زندگیش، آبرویش و افق آمالش سردی قطرات باران را از بین برده بود تا پدر در میان دویدنهای مردم خیره به روبرو آهسته گام بردارد و زنی هم سن و سالش چند قدم عقب تر که با همان اوضاع خیس شده بود؛

و جوانی که داغی نگاه زیبای چشمهای معشوقه اش او را عاشق قطرات سرد باران کرده بود و دست فروشی که امیدوار بود در آخرین لحظات روز کاسبی بد امروزش را جبران کند حتی زیر شلاق قطرات تند باران تا شاید شب هنگام لبخند را بر گوشه لبان فرزندان قدونیم قدش بنشاند؛ و جوانی که در ماشین گرانقیمت خود شیشه ها را بالا زده بود تا خیس نشود و بازو و دستانش را به نوازشهای دست لطیف زن زیبایی سپرده بود که کنارش نشسته بود.

ولی من خیس شدم. خیس شدم تا همه احساسات پنهان در باران زندگی را حس کنم، همه اشکهایی که خیسی باران آنها را محو کرده بود.

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:5 |

پروردگارا راه جدیدم را راهی گردان برای ترویج صلح میان بندگانت و همانگونه که قدیس فرانسیس  می گوید مرا اسبابی ساز برای صلح خودت تا هر کجا نفرت است عشق هر کجا که شک است یقین هر کجا که باطل است حق و هر کجا که تاریکی است روشنایی آورم.

پروردگارا به من قدرت ده تا نیرویی برای ترویج عشق در میان بندگانت باشم. در دنیایی که ایمان حلقه گمشده انسانیت تحریف شده است بندگانت بیش از هر چیز دیگری به نور عشقت محتاجند که بی دریغ در تمام ارکان هستی جاری فرموده ای.

نمیدانم تا چه زمانی به من فرصت خواهی داد تا درراهت گام بردارم اما همین را می دانم که هیچ شادی را بالاتر از غوطه خوردن در راهت نچشیده ام و از تو می خواهم که هیچ گاه آن را از یادم نبری.

به من نیرو بده تا همه مخلوقاتت را دوست بدارم که دوست داشتن را خود چه زیبا به من آموختی آنگاه که عشقت ابدیت را در خاک تنم دمیدی. این تن آن خاک آن عشق متعلق به توست پس بدون توکل اما با اعتماد کامل به تو خود را به دست جریان پاک تقدیرت می سپارم.

ای نور، ای عشق، ای مهربانی، ای خدا ، ای حق؛ عزت برای من همین بس که خدای منی ، فخر برای من همین بس که افتخار بندگیت را دارم، بارالها دوستت دارم و خالصانه، بدون هیچ واسطه ای می پرستمت . مرا آنگونه بدار که خود دوست می داری.

 

+ نوشته شده توسط صوفی فراز در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 17:6 |