تبليغاتX
صوفیانه

صوفیانه

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی×عشق داند که در این دایره سرگردانند

بالاخره من هم به يك بازي وبلاگي دعوت شدم. اون هم به مرحمت دوستي كه او براي من بسيار عزيز است :‌حرف حساب . (من براي او را نميدانم!)

 
در مورد اين بازي بايد بگويم كه هيچوقت نميتوانم اين كار رو بكنم. چون از ظرفيت ذهن و مغزم خارج است. ولي شايد بتوانم همه احساسم را در اين شعر بيابم و از خدا ميخواهم كه همه بندگانش اين شعر را با تمام وجود درك كنند. شايد اين بهترين توصيه خداوند به بندگانش از زبان يكي از آنها باشد:

 
همه روز روزه بودن همه شب نماز كردن

همه ساله حج نمودن سفر حجاز كردن

 

ز مدينه تا به كعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيك به وظيفه باز كردن

 

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

ز ملاهي و مناهي همه احتراز كردن

 

شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش طلب نياز كردن

 

به خدا كه هيچ كس را ثمر آنقدر نباشد

كه به روي نا اميدي در بسته باز كردن

 

شيخ بهايي

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:50 توسط صوفی فراز |


خدایا این میکروفون رو از خیابانی بگیر تا اینقدر رو اعصاب ملت راه اونم تو این بازی حساس راه نره.

خدایا یک کاری بکن این مأمور تشرف به اسلام بازیکنان و مربیان خارجی فوتبال انقدر اطلاعات غلط رو به خورد ملت عصبی نده. خدایا زیدان مسلمان بود بعد معلوم شد نیست بعد کاکا مسلمان شد و معلوم شد نیست و تو بازی با امارات برونو متسو مربی امارات هم مسلمان شد آن هم زمانی که در تیم سنگال مربیگری میکرد به اسلام گروید.

خدایا اسلام چه ربطی به فوتبال داره. خدایا خیابانی چرا اینقدر دوست داره همه مسلمان باشند او یک مبلغ مذهبیه یا گزارشگر فوتبال.

تیر یکی به آخر رو دقیقه 91 زد:" خوب هنوز هم وقت باقیه بسیاری از گلهای فوتبال در همین دقایق به ثمر می رسه تا اینها رو گفت داور سوت پایان رو زد."

تیر آخر رو هم بعد از سوت پایان زد: "با این تساوی از عشق و علاقه من یکی به تیم ملی که کم نشد."

خدایا این کیه؟ چرا اینقدر شر و ور میگه؟

خدایا یک کاری کن این بره پشت صحنه یک کاری بکن نویسنده شه نه فیلمبردار شه نه عکاس شه چه میدونم فقط گزارشگر نشه.

خدایا.........

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:22 توسط صوفی فراز |


سعدي قرنها پيش تلنگر جالبي را به همه حاكمان زده است كه امروز با خواندن آن انسان بيش از پيش به راز جاودانگي سخنان ناب اين بزرگان پي مي برد. شايد مهمترين نماد ارتباط حاكمان با مردم را بتوان لشكريان و داروغه ها و گزمگان دانست:

 

يكي از ملوك عجم را حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز كرده تا بجايي كه خلق از مكاره فعلش بجان برفتند و از كربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت كم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.

 

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد * گو در ايام سلامت بجوانمردي كوش

بنده حلقه بگوش ار ننوازي برود * لطف كن، لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش

 

طرح امنيت اجتماعي

 

باري به مجلس او در، كتاب شاهنامه همي خواندند، در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون. وزير، ملك را پرسيد:"هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت چگونه بر او مملكت مقرر شد؟"

گفت:" آنچنان كه شنيدي، خلقي به او به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت." گفت :"اي ملك چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهي است تو مر خلق را پريشان براي چه مي كني مگر سر پادشاهي نداري؟"

 

طرح امنيت اجتماعي

همان به كه لشكر به جان پروري * كه سلطان به لشكر كند سروري

 

ملك گفت موجب گرد آمدن سپاه رعيت چه باشد؟ گفت پادشاه را كرم بايد تا گرد او آيند و رحمت، تا در پناه دولتش ايمن بنشيند و تو را اين هر دو نيست.

 

نكند جور پيشه سلطاني * كه نيايد ز گرگ چوپاني

پادشاهي كه طرح ظلم افكند * پاي ديوار ملك خويش بركند

 

ملك را پند وزير ناصح موافق طبع مخالف نيامد، روي از اين سخن در هم كشيد و به زندانش فرستاد. بسي بر نيامد كه بني عم سلطان به منازعت خاستند و ملك پدر همي خواستند. قومي كه از دست تطاول او به جان آمده بودند و پريشان شده بر ايشان گرد آمده و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين به در رفت و بر آن مقرر شد.

 

پادشاهي كو روا دارد ستم بر زير دست * دوستدارش روز سختي دشمن زور آورست

با رعيت صلح كن وز جنگ خشم ايمن نشين * زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

 طرح امنيت اجتماعي

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:33 توسط صوفی فراز |


در خبرها آمده بود  که قرار است روز دیدار شمس و مولانا ثبت جهانی شود. بد ندیدم مرور دیگری بر این دیدار بزرگ داشته باشم. مطالب عنوان شده برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" نوشته مرحوم "عبدالحسین زرین کوب" البته با کمی اجمال است:

«اما آن روز مولانا که با آن همه خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت عابری ناشناس ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت در چشمهای او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرآت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سئوالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی مطرح کرد:

- صراف عالم معنی محمد (ص) برتر بود یا بازیزید بسطام؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق میدید با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

محمد سر حلقه انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

درویش بانگ برداشت: پس چرا آن یک "سبحانک ما عرفناک" گفت و این یک "سبحانی ما اعظم شأنی"؟

سئوال در ملأ عام و در میان اهل بازار مطرح شده بود. طالبان علم کم سن و سال و بی تجربه و احیاناْ متعصبی هم که در رکاب مولانا از مدرسه با او همراه شده بودند که با این گونه اقوال آشنایی نداشتند.

مولانا پاسخ داد: بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.

 فضای بوجود آمده برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود.در نگاهی سریع که بین مولانا و شمس رد و بدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاهها اعماق دل ایشان را کاویده بود و به زبان دلها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود.

مولانا از این سئوال مست شد و شمس هم چنانکه خود او بعدها نقل می کرد از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سئوال و جوابی ساده و تأثیری عمیق. درویش که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می کرد پیروز شده بود.

جلال الدین جوان در زیر نگاه غریبه مثل کبوتری که سنگینی سایه شاهین را بر بالها ضعیف خود احساس می کند خویش را در مقابل شمس الدین سالخورده وحشت زده و بی دست و پا یافت. مولانا برای این سئوال سمج جواب دیگر هم داشت که اظهار آن در پیش همراهان ممکن نبود. از این رو بعد از جوابی که داد چشمهایش ر اپایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشمهایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیس حاضران فاش نیامد در نگاه خود به بیان نیارد.

سئوالی که شریعت را در برابر طریقت بگذارد. جواب او اگر چه باعث سکوت سائل شد اما تردیدی را که در دل او خانه کرده بود را بر طرف نمی کرد...

در این تلالو روحانی پیرمرد غریبه در خاطر وی به یک تجلی الاهی تبدیل شد. به شبح نورانی یک موجود ایزدی مبدل شد که از فاصله ای دور و آکنده از ورطه های هول و خطر او را پله پله تا ملاقات خدا می برد.

چه قدر دیر چشمهایش باز شده بود و چه قدر دیر به کشف این حقیقت ساده نایل آمده بود. پی این علم مرده ریگ که سئوال یک درویش تاجر نما در یک لحظه تمام آن را بی بنیاد بر باد رفته و خالی از ارزش نشان می داد از چه حاصل داشت؟ ...»

ملاقات جادوگونه شمس و مولانا آنقدر بزرگ بود که باعث شد بعدها روایاتی کرامت گونه که بیشتر زاییده تخیل بعضی مریدان بود منتشر شود از جمله اینکه:

« شمس در روز ملاقات مولانا به مجلس درس وارد شد. کتابها را نشان داد و از مولانا پرسید که این چیست؟ مولانا که صلابت و وقار فقیهانه را در سکوت و نگاه خود حفظ کرده بود با غرور عالمانه جوابش داد این چیزی است که تو ندانی. در این اثنا آتش در کتابها افتاد و در مقابل حیرت و سئوال مولانا که از غریبه پرسید این چه ماجراست؟ مرد برای آنکه غرور فقیه را بشکند هم به شیوه خود به او جواب داد: این را تو ندانی. و چون مجلس را ترک کرد مولانا برخاست و در پی او روان شد و ترک همه چیز گفت.

قصه دیگر:« چون شمس به مجلس مولانا وارد شد او را در کنار حوضی نشسته یافت. وقتی درباره کتابهایی چند که پیرامون او بود از وی سئوال کرد مولانا پاسخ داد که اینها علم قال است تو را با آنها چه کار؟ شمس آن کتابها را برداشت و یک به یک به آب انداخت. لحظه ای بعد در مقابل اعتراض و پرخاش مولانا آنها را همچنان یک به یک از آب برآورد. کتابها تر نبود. چون مولانا با حیرت از وی پرسید این چه سر است؟ پاسخ داد ذوق و حال است تو را از آن چه خبر؟.»

...


مولانا خود دیدارش با شمس را به بهترین صورت توضیح می دهد:

 

 

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم *دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم


ديده سير است مرا جان دلير است مرا *زَهره شير است مرا زُهره تابنده شدم


گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي*رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت كه سرمست نه اي رو كه از اين دست نه اي*رفتم و سرمست شدم و ز طرب آكنده شدم


گفت كه تو كشته نه اي در طرب آغشته نه اي*پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم


گفت كه تو زيرككي مست خيالي و شكي*گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم


گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي*شمع نيم جمع نيم دود پراكنده شدم


گفت كه شيخي و سري پيش رو و راهبري*شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم


گفت كه با بال و پري من پر وبالت ندهم*در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم

...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:35 توسط صوفی فراز |


فرق پير دختر با پير پسر: - اولي موفق نشده ازدواج كنه ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!!

اونهایی که ازدواج کردند احتمالا به این نتیجه رسیدند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 توسط صوفی فراز |


كامران نجف زاده را چه شده است؟

20:30 ديشب چيز ديگري بود.

زمانيكه نجف زاده چهره اي متفاوت را از خود به نمايش گذاشت و در حاليكه چند سال بود به گزارشهاي مغرضانه وي عادت كرده بوديم اين بار آنچنان كوبنده، هشيارانه و جالب گزارش داد كه انگار ديشب خواب نما شده است و پس از 3 سال حمايت بي جانبه از دولت مهرورز سرانجام متوجه بي مهري بعضي ها شده و لوله توپخانه خود را كه تا كنون به جانب اپوزوسيون نشانه رفته بود را به سمت الهام نشانه رفت.

نجف زاده يك بار با تمام وجود تواناييهاي حرفه اي خبرنگاري خود را بروز داد و به ناگاه در برابر مردي كه نقش همه مردان رئيس جمهور را ايفا مي كند به بوكسوري حرفه اي تبديل شد كه در مبارزه با يك بوكسور آماتور او را در گوشه رينگ گير انداخته و چپ و راست هوك و آپورگات را روانه سر و صورت و سينه حريف مي كند.

وي ماجراي تغييرات كابينه را از ابتدا به خوبي نشان داد و سخنان الهام را كه اين تغييرات را دروغ 13 خوانده بود پخش كرد و اين در حالي بود كه در توضيحات خود هر بار يكي از سمتهاي الهام را براي معرفي فاعل جمله خود به كار مي برد.

سپس سير ماجرا را تا زماني كه الهام تغييرات كابينه را رسما تاييد كرد نشان داد و در پايان هيچ كس باورش نمي شد كه اين همان نجف زاده اي است كه با هيئت دولت سفر حج رفت و قرار است تا چند ماه ديگر خبرنگار صدا و سيما در پاريس شود.

چشمانش را به ما دوخت و گفت:« فكر ميكنم كه مشغله زياد الهام باعث شده كه بعضي وظايف خودش را فراموش كند از جمله اينكه سخنگوي دولت است و بايد با دست پر به جمع خبرنگاران بيايد.»

اين در حالي است كه آفت تكذيب چند روز پيش از تأييد سالهاست گريبان دولتمردان ما را چسبيده و جاي خالي صداقت با مردم و شجاعت در سيستم حكومتي ما آنچنان خالي شده است كه كامران را هم متحول مي كند.

پس از تحول ناگهاني فرزاد حسني در برنامه اش برابر سردار رادان، اين گونه چرخش نجف زاده چه پيامي را مي تواند در پي داشته باشد؟

البته هنوز حریف آماتور نتوانسته سربلند کند و به محض اینکه داور بازی را متوقف کند،‌بايد منتظر خشم جمع شده بوكسور آماتوري شد كه در نقش وزير دادگستري چندان صادق نبوده است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط صوفی فراز |


گويند كه عطار در مغازه پدري به عطاري مي پرداخت كه روزي سائلي به در دكان آمد و كمك خواست و چون جواب رد شنيد گفت حالا كه هيچ ندارم و كسي من را كمكي نمي كند، مردنم به. دراز كشيده عبايش را به سرش مي كشد.
عطار گمان مي برد كه مرد خوابيده است. پس از مدتي روي سر او مي رود  و متوجه مي شود كه او مرده است. در روايات شروع سير عطار به سمت خداوند را همين اتفاق مي دانند. امروز خبرگزاري فارس دو غزل زيبا را عطار انتخاب كرده بود كه واقعا از خواندن آنها لذت بردم:

پير ما بار دگر روي به خمّار نهاد * خط به دين بر زد و سر بر خطِ كفّار نهاد

خرقه آتش زد و در حلقه دين بر سر جمع * خرقه سوخته در حلقه زنّار نهاد

در بُنِ ديرِ مُغان در بر مُشتي اوباش * سر فرو برد و سر اندر پي اين كار نهاد

دُرد خمّار بنوشيد و دل از دست بداد * مي خوران، نعره‌زنان، روي به بازار نهاد

گفتم: «اي پير! چه بود اين كه تو كردي آخر؟» * گفت كين داغ، مرا، بر دل و جان، يار نهاد

من چه كردم؟ چو چنين خواست، چنين بايد بود * گُلم آن است كه او در ره من خار نهاد»

باز گفتم كه «انا الحق زده‌اي، سَر در باز!» * گفت: «آري زده‌ام.» روي سوي دار نهاد

دل چو بشناخت كه عطار درين راه بسوخت * از پي پير، قدم، در پي عطار نهاد

****************

يا دست به زيرِ سنگم آيد  * يا زلف تو زيرِ چنگم آيد

در عشق تو، خرقه درفكندم  * تا خود پس از اين چه رنگم آيد

هردم ز جهان عشق، سنگي * بر شيشه نام و ننگم آيد

آن دم ز حساب عمر نبود  *گر بي‌تو، دمي، درنگم آيد

چون بنديشم ز هستي تو *از هستي خويش ننگم آيد

چون زندگي‌ام به تست، بي‌تو، *صحراي دو كَون تنگم آيد

تا مرغ تو گشت جان عطار *عالَم، ز حسد، به جنگم آيد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:36 توسط صوفی فراز |


فرانچسکوی قدیس یکی از بزرگترین عرفا و قدیسان دین مسیح است که در 18 سالگی دچار انقلابی معنوی شده و عشق خداوند و عیسی مسیح (ع) آنچنان وجود او را فرا می گیرد که فرقه فرانسیسیان تا به امروزه به عنوان یکی از مهمترین زیر شاخه های مسیحیت خود را یه جهانیان معرفی می کند.

وی که فرزند یکی از ثروتمندترین تجار ایتالیاست پس از آغاز تحول معنوی و بیماری سخت چند روزه و پس از بهبود از آن انسان دیگری می شود انسانی که چکیده عرفان و دستورات خداوندی برای بشریت را در چنین مناجاتی به حلاوت هر ه تمامتر بیان می کند:

 

 پروردگارا مرا اسبابی ساز از برای صلح خودت 

تا هر کجا که نفرت ات عشق

و هر کجا که ناسزا است عفو

و هر کجا که نفاق است وحدت

و هر کجا که باطل است حق

و هر کجا که شک است یقین

و هر کجا که یأس است امید

و هر کجا که ظلمت است نور

و هر کجا که اندوه است سرور آورم.

 

 

آمین.

 

خداوندا من هم تو را سپاس می گویم و خاضعانه از تو می خواهم که من را اسبابی برای رساندن خیر به بندگان قرار دهی. تو را شکر می گویم و از تو سپاسگزارم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط صوفی فراز |


6 ربیع الاول سالروز تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی پیر عرفان جهان است. به همین مناسبت بخشی از کتاب «پله پله تا ملاقات خدا» نوشته استاد عبدالحسین زرین کوب را در مورد سلوک مولانا با پیروان سایر ادیان آورده ام و غزلی زیبا از این خداشناس بزرگ که اردات وی در قلب من همیشه خون را در رگهایم به جوش می آورد:

« به مریدانش می گفت که تفاوت در رنگ، تفاوت در زبان و تفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يا بهانه زيادت طلبي نسازند. بر همه اهل خانقاه الزام مي كرد كه چون به هر حال همه طالبان يك مقصد و عاشقان يك قبله بوده اند اجازه ندهند اختلاف در نام، اختلاف در زبان و اختلاف در تعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد. نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنها به نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود و با وجود معبود واحد، عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي و كشمكشهاي مربوط به بازرگاني پايمال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد. اين تلقي از خانقاه عالم، تا وقتي هنوز پرستش اصنام در هياكل انساني اذهان خداجوي را به انحراف و ضلالت مي كشاند تا وقتي جهانخواران غرب به هر بهانه معبد پاك خداي واحد ر ابه تجارت و خون و اسلحه مي آلايند و تا وقتي هندو و مسلمان هنوز معابد يكديگر را طعمه آتش و ويراني و پليدي مي سازند مي تواند براي تمام دنيا براي تمام نسلهاي انساني و هدف غايي و آرمان عالي به شمار آيد.

با اين طرز تلقي كه مولانا از خانقاه عالم داشت اختلاف ملتها اختلاف نظرگاهها و اختلاف مذهبها جز حجابي ظاهري بر چهره يك وحدت مستور محسوب نمي شد. امري كه ددر وراي اين همه اختلاف ظاهر وحدتي مستور را الزام مي كرد عشق بود...

اينكه امروزه بعد از قرنها علاقه اي كه نثار نام و خاطره مولانا مي شود به هبچيك از پادشاهان مشايخ و نامداران آن عصر نمي شود نشان مي دهد كه نسلهاي انساني حتي در ادوار گمراهي و پريشانيهاي خويش به آنها كه عشق به انسانيت و صلح و تسامح را به انسانها مي آموزند بيش از آنها كه نفرت و ستيز و كينه را تعليم يا سرمشق فرانموده اند تكريم و احترام مي گذارد خاصه به آنها كه از خودي خويش تا حد امكان بيرون آمده اند و راه جستجو را از مقامات تبتل تا فنا پيموده اند. پله پله تا ملاقات خدا.»

 


اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟ * معشوق همين جاست، بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار * در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد * هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد * يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد * از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟ * يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد * افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:22 توسط صوفی فراز |


فقر را به چشم ديدم چقدر بي رحم چقدر برهنه چقدر عريان.

چشمانم باور نمي كرد آنچه را ميديدم.

يك مادر...يك كودك... يك اتاق. به نظر ميرسيد كه آن اتاق چند متري، تمام زندگي آنها بود چون بسيار به هم ريخته بود. فكر كنم مادر داشت لباس مرتب مي‌كرد روي زمين نشسته بود. با كسي كه كنار دوربين ايستاده بود حرف مي‌زد.

بچه حدود 2 يا 3 ساله بود. انتهاي اتاق نشسته بود با چيزهايي كه روي زمين بود بازي مي كرد و گاهگاهي نگاهي به مرد غريبه كه كنار دوربين بود مي انداخت، نمي‌دانم چرا اما ترس را در صورتش حس كردم، هيجان را در صورتش حس كردم. در عالم بچگي و هنگام بازي يك چشم را به مردي داشت كه به نظر تهديدي براي زندگي وي بود... و شايد فرشته نجاتي براي مادر...

صداي مادر مرا به خود آورد: «فقط زودباش...». داشتم ديوانه مي شدم. زن همانجا كه نشسته بود لباسهايش را درآورد و مرد هم كنار دوربين موبايلي كه ظاهراً كنار ديوار روي چيزي گذاشته بود تا فيلم بگيرد همين كار را كرد.

كودك هراسان شده بود. وقتي مرد لخت شد خواست به آغوش مادر پناه ببرد مادر گفت نه عزيزم نه نيا برو شيشه آب قندت رو بيار. كودك حركت نكرده در جا خشكش زد. مرد يا شايد نامرد جلو رفت.

زن اصرار مي كرد فقط زودباش، زودباش؛ و سعي داشت پتويي را روي خودشان بكشد. در همان حال چشمانش را به پسر بچه دوخته بود كه خيره به آنها نگاه مي كرد. خيره نگاه مي كرد خيره نگاااااااااااااااااه مي كرد. خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، دنيا را به سرم كوبيدند. گلويم به هم آمد. اشك در چشمانم جمع شد.

مادر در همان حال نگاهش به بچه بود:« آه‌ ... برو عزيزم، برو شيشه آب قندتو بيار. برو عزيزم...»

ديگر نتوانستم نگاه كنم، موبايل دوستم را به طرفش پرتاب كردم و بلند شدم كمي قدم زدم سرم را به ديوار گذاشتم. هنوز صداي موبايل مي آمد. دوستم به من خيره شده بود او هم اشك در چشمانش بود. مرد پيشنهادي را به زن داد. جواب:« نه اونجا نه. همين رو هم به خاطر اين بچه كردم. آوردي شيشه آب قندت رو؟... زود باش ديگه...»

فقر به صورتم سيلي زد. محكم. با تمام قدرت. تكان خوردم. هيچكاري نمي توانستم بكنم. تا چند ساعت گيج ضربه محكم سيلي بودم.

چرا؟ خداياااااااااااااااااااااااااااااااا. هيچ چيز نميتوانم بگويم تنها اينكه به فقر لعنت بفرستم. به جنگ لعنت بفرستم. به نامردان و نامردماني كه اين وضعيت و صحنه ها را خلق كرده بودند حتي لعنت هم نمي توانم بفرستم. 

چهره كودكي كه بين پناه بردن به آغوش مادر امن ترين جايي را كه در زندگي مي توان تجربه كرد و ماندن در جاي خود مردد و دودل بود تا آخر عمرم در ذهنم باقي خواهد ماند و شايد آن صحنه نيز تا آخرين روز زندگي در ذهن كودك ثبت شده باشد. صداي مادري كه در همان حال... نمي دانم چه بگويم.

لعنت بر فقر...

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط صوفی فراز |